تبليغاتX
 دستان خسته ام را با محبت نگاهت ترمیم کن

صف هاي شلوغ

صف هاي شلوغ صدا فرياد هاي كوتاه و بلند .امدم.. رفتيم.. ديدم.. خريديم.. پرداخت نشد.. ندارند..ممكن نيست .........و هزاران جواب منفي و مثبت. اين روزها نيستم تا بنويسم. گفته ها را در نهانخانه قلبم مهمان نگه داشته ام . زمان همچنان در تب و تاب حوادث درحركت است: اما نگاه مهربان ما هنوز نيازمند عاطفه است. هنوز در حسرت نگاهي مهربانتر كه نوازشهاي باراني اش را بر قلب هاي رنجور ما هديه كند .در افق ايستاده ايم.

 

 مهتاب باز ازديدن شب غافل ماند  ديريست كه تاريكي در وجود همه ما رخنه كرده اما هميشه فروتني و سكوت بهترين صلاح براي ما مهاجران شناخته شده است. در حالي كه ساختمانها در تهران سر به فلك مي كشند در كنارش غرور و خودخواهي و تكبر جايش را با روابط صحيح انساني عوض كرده است .نمي خواهم در وب لاگي كه مي توانم تمام ناگفته هايم را بگويم هميشه با گله و شكايت وارد شوم اما نمي شود درد جامعه كه كوهي را اب خواهد كرد وجود مرا كه شديدا به چنين هنجار هايي حساس هستم آزار مي دهم از اين كه نمي توانم كاري بكنم براي خودم متاسفم .سخت است ببيني و سكوت كني .جواب نه شنيدن خييييييييييلي سخت است اما سخت تر از ان اين است كه چون تو چنين مليتي داري بايد تحت اين شرايط زندگي كني. فقط تا ديپلم ان هم در صورت پرداخت كلي هزينه تحصيل كني دانشگاه براي تو چون افغان هستي ممنوع است چراااااااااااا؟ براي يكي از دوستان چند روز پيش وزارت علوم رفتيبم با اينكه در دانشگاه پذيرفته شده بودند نامه اشتغل به تحصيل نيز در دستمان بود به بهانه هاي واهي از ادامه كار اداري ايشان خود داري كردند زيرا نام مقدس افغانستان بر پيشاني اش حك شده است /؟ چه كسي جواب اين زجر را مي دهد مگر اين جوان توقعي بالاتر از درس خواندن و خدمت به جامعه اش دارد .دلم مي سوزد كه يك عمر بيگانگان نگذاشتند درس بخوانيم و ما را از رشد علمي اقتصادي و .... عقب انداختند اما چرا کشور هم زبان و هم فرهنگ ما با اين همه تلاش افغانها اجازه رفتن دانشگاه رابه سختی می دهند با شرايط و ايراد هاي بني اسراييلي همان اندك جوانان ما كه مي خواهند را علم را پيش بگيرند نيز از نيمه راه باز مي مانند. ايا اين جواب بشر دوستي است ؟ نمي دانم اين چه سیاستي است بر ملت زجر كشيده ما كه هم از خودي ضربه بخورند و هم از غريب .چرا هاي بسياري در ذهنم نقش بسته حال از شما دوستان هم وطن خواهشي دارم  هر كسي كه در ضمينه ثبت نام و صدور پاسپورت تحصيلي اطلاعاتي هر چند اندك دارد مرا در جريان بگذارد تا به اين جوان هم وطن كمكي بكنيم تا بتواند در ادامه راهش موفق شود .

 

 


 

نوشته شده توسط فرشته در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 8:38 موضوع | لینک ثابت


پدر جان دوستت دارم

سلام امید وارم همه دوستانم با اینکه یادی از من نکردند در این مدت موفق و پیروز باشند روز معلم را نیز به همه عزیزان که  علم و معرفت را برای شاگردانشان هجی می کنند تبریک می گویم خصوصا معلمین مدارس خودگردان که با کمترین امکانات رفاهی اموزشی سعی دارند بیشترین استفاده را به دانش اموزان خود برسانند .در ضمن از همه عزیزان خواهش می کنم برای درمان بهترین پدر دنیا برایم دعا کنند کسی که من فرصت نکردم خوب نگاهش کنم خوب ببینم و خوب بوسه به دستان توانمندش بزنم  پدر عزیزم همیشه و همه وقت برایم زحمت کشیدی مرا انطور که شایسته بود تربیت کردی هر چه دارم و خواهم داشت مدیون شما بهترین هستم. خودم تلاشم را می کنم از دوستان مهربانم نیز این خواهش را  دارم که برایتان در خلوت خود دعا کنند .تا خداوند دوباره لبخند را بر لب شما بشکوفاند . وقتی بر درب کلاسم می ایستادید و از بچه های کلاسم درس می پرسیدید بعد با نگاه به ظاهر تند به من می گفتید ((بابا جان بیشتر تلاش کن چرا چیزی بلد نیستند )). همه بچه ها می خندیدند و شما هم گوشه لب می گفتید :احست افرین تلاش کنید بچه هاکشور مابه شما امید وار است ...)) ..هیچ گاه به یاد ندارم که  نا مهربانی از شما دیده باشم کاش کمی بدی می کردید که حال این همه در درد مهربانی شما نمی سوختم و دوریتان را تحمل می کردم .پدر خوبم دوستت دارم خیییییلی .خدا یا خواهش می کنم به همه کمک کن یکی هم من .توکلم بر توست ....


 

نوشته شده توسط فرشته در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت


فرمانده شهید احمد شاه مسعود

در سال ۱۹۹۱ ميلادی، زمانی که دکتر نجيب الله، آخرين رييس دولت

کمونيستی افغانستان پذيرفت که قدرت را به گروههای مجاهدين واگذار

کند، مسعود نيز به همراه نيروهای تحت امرش وارد پايتخت شد.

مسعود

فرماندهشهید احمد شاه مسعود، پس از سالها مقاومت در برابر اشغال

گران کشورش توسط ارتش شوروی سابق و نبرد با گروه طالبان، در نهم

سپتامبر سال ۲۰۰۱ ميلادی، در اثر انفجار انتحاری دو مرد عرب که خود

 را خبرنگار معرفی کرده بودند، شهید شد.

یاد و خاطرش زنده باد امروز به یاد تمام شهدایی افتادم که نامشان هیچ گاه برده نخواد شد و فراموش شده اند با  خواندن فاتحه ای ارامش پیدا کردم و بعد از مدتها که می خواستم بنویسم دوباره شروع کردم تا یاد انان را در ذهن شما نیز تداعی کنم همه ما در پیرامون خود شهدایی گم نام را داریم که خود بعضی وقت ها لب به نکوهش انان بر می داریم من می گویم  اگر .....اگر  اینطور میشد بهتر بود .پدرم گفت شما شهدای مارا نمی شناسید یا تلاش نمی کند که بشناسید تا قدر انان را بدانید اگر انان نبودند حال همین شرایط را هم نداشتیم نمی دانم  .از دید من اگر ما بعد از شهادت انان به نتیجه ای درست می رسیدیم حال انان را یاد می کردیم وقتی خود را اواره. کشور ها و ملت را نیازمند و نام خود را چنان سر کوب شده می بینیم خب هیچگاه  یادی از انان نمی کنیم . ولی  خیلی ها بی گناه رفتند . مظلومانه به خاک ا فتادند . هم اكنون هزاران زن و مرد قربانی هوس های نابه جای قدرت طلبان می شوند .و هیچ کسی نیست که به داد انها برسد . من هم نام بهترین استوره یعنی سردار بزرگ ملی را به همه معرفی می کنم. امید وارم باز هم از این  نهال های استقامت و شجاعت در بین ما باشد تا بدون ترس از هیچ قدرتی و با توکل بر خداوند مهربان موفق و سر بلند به سکنای ایمان پا گذارد و ما را هم با خود همراه سازد تا به سرزمینی رو به رشد و اهداف انسانی قدم بگذاریم با توکل بر خداوند بزرگ .

با فاتحه ای روح انان را ارامش و قلب خود رد را تسلی دهید .

 


 

نوشته شده توسط فرشته در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارك

باز هم بهار با تمام زيباي هاي طبيعي امد براي همه نغمه اي از سرور و شادي اورد اما هنوز هم من و وطنم جدا از هم هستيم .

سال ۸۶ در يك نگاه

بهار زيبايي را پشت سر گذاشتم امسال ۱-ورود من به ان مكان مقدسي كه ارزويش را داشتم.۲- مسافرت  باور نكردني و ناگهاني ام به سرزمين ارزو هايم وكسب تجربيات و خاطرات شيرين انجا ...۳-عروسي خواهرم و مسافرتش به .......۴-رشد جند درصدي شاگردانم در درس رياضي كه خيلي خوش حال شدم ۵-و يك موضوع جالب ديگر كه بعدا گزارش مفصلش را در وب لاگ مي گذارم ....خب با اميد اينكه سال خوبي داشته باشيد وبا ارزوي اينكه  همگي باز هم در بهار بعد برپهنه افغان زمين قدم بزنيم و روز به روز شاهد افتخارات و موفقيت هاي فرزندان برومند وطن باشيم .شما را به خداوند منان مي سپارم و سال خوبي را برايتان ارزومندم .


 

نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به تمام مادران دنیا

 

مادر
ای درخت پرگل وتناور
زه برگ هایت مهر میسازی
زه شاخه هایت تبسم شقایق
ای توکه گام هایت محبت است
گام بر دار بر شاخه های زرد وسرخ
گام بر داربر تاریکی های امروز
که خاموشانه سر کشیده است
مادر
ای تو که اندیشه هایت همیشه خدائی است
شاد ی وغمگینی ات را برلبان فرزند ت می بینی
گام بر دار گام بردار
این بار نورانی تر
مادر
ای تو که همیشه در خاطرم هستی
وقتی کودک بودم
بزرگم کردی واموختاندی برایم
تا اینجا که میتوانم برایت بنویسم
مادر مادر مادر دوستت دارم

مادر عزیزم در این مدت که نیستید حضور مهربانتان را احساس می کنم و از صمیم قلبم زحمات شما و تمام مادران را قدر می دانم و بوسه مهر بر دستان توانمند شما می زنم .

 

شعر و عکس از خواهر خوبم فاطمه جان می باشد


 

نوشته شده توسط فرشته در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت


مسافر

روز 17/11/86 است داخل ماشين هستم و مي خواهم قدم به جايي بگذارم كه متعلق به ان هستم .و دوستش دارم نمي دانم چرا لحظه اول احساس دلتنگي كردم احساس خفگي جدايي دلم براي زمين و زمان تنگ شده بود تصميم گرفتم خاطرات سفر خود را بنويسم ....برمي گردم به چند لحظه قبل ............اين طرف و ان طرف چند نفر ايستاده بودند و كم كم در جاي خود تكان مي خوردند تا سرما انان را ازار ندهد ..نوك انگشتان پاهايم علاوه بر ان كه سه جفت جوراب وكفش ساقدار بلند پوشيده بودم از سوز سرما مي سوخت زمين لباس سفيد پوشيده بود تا چشم كار مي كرد برف بود و برف. اينجا چهار چشمه است جايي كه اتباع افغاني داوطلبانه به كشور باز مي گردند بلاخره ماشين ها با يك ساعت تاخير رسيدند صداي بلند و خشن مامور لرزه به اندامم انداخت ((كيف ها و بار ها را برداريد بياوريد تا بعد از حساب كرايه بار گيري شوند ))صدايي ديگر از جمع گفت :ببخشيد روي بليط نوشته تا بيست كيلو بار مجاز است .مامور از شدت عصبانيت قرمز شد ...با صدايي بلندتر گفت... .....نوشته مجاز ..مجاز با كرايه يا بي كرايه براي من تعيين تكليف مي كني ......صدا سكوت كرد ...سكوت نه شكست خرد شد اما اه نكشيد زير لب گفت خدا را شكر كه مي روم ...من هم چون انان بغض در گلو ايستادم تا كرايه مجدد يك كيف را بدهم ..مامورين با انصاف به طور ميانگين از صد نفر داوطلب هر كيفي پنج هزار تومان معادل پانصد هزار تومان وجه نقد دريافت كردند ...فهش و بد و بيراه چون نقل و نبات از دهان مامورين با نزاكت بيرون مي امد ......شروع سفرم دلگير بود به همين خاطر احساس خفگي مي كردم ....بين راه چند مجله خرديدم و مشغول مطالعه شدم چشمانم خط را نگاه مي كرد اما تمام ذهنم مشغول بود به همه چيز توجه داشتم غير از مطلبي كه مي خواندم .. گريه هاي مادرم را كنار ماشين صورت مهربان كه با لبخندش قطرات اشك هم از گونه هايش سرازير بود ...شب قبل كه ......خلاصه نزديك شديم  پاسگاه هفده شهريورماموري بالا امد همه را نگاهي انداخت و رفت تا رسيديم به مرز انجايي كه من برايش كلي برنامه داشتم لحظه عبور چشمانم را بستم نفس عميق كشيدم خون در رگ هايم دوباره به جريان افتاد انگار تا زه بيدارشده از يك خواب سخت و تاريك ....شايد دوباره زنده شدن نسيم خنك و دلنوازي بود ....گام هايم يكي پس از ديگري به جلو حركت مي كرد كم كم گرما وجودم را گرفت ...نقطه صفر    بودم  كنجكاوانه به همه نگاه مي كردم به .....مردم لباس ها حرف ها اطراف ... براي بردن اسباب من كه مقدار اندكي هم بود كلي اصرار داشتند تا مقداري پول دستگيرشان بشود و قتي نگاه هاي انان را مي ديدم دلم مي خواست هر چه در توان دارم برايشان تقديم كنم اما افسوس كه تعداد زيادشان را كفاف نمي داد و من نيز سفري پر هزينه پيش رو داشتم ..طبق اطلاع قبلي خانواده عمه ام بعد از نقطه صفر منتظرم بودند با خود مي گفتم چه طور انان را بشناسم ....من كه براي اولين بار انان را مي بينم ..اما خدا را شكر كه اين مهر و علاقه خانوادگي هست كه ناخود اگاه احساس كردم انان از اقوام هستند و انان نيز همين طور با ماشين انان وارد هرات شديم البته راه پر پيچ و خمي را طي كرديم بسيار سرد  از زمين بخار سردي بيرون مي زد.....ادامه دارد

 

 

   

 

 

سلام  من قصد داشتم وقتي كه در هرات باستان بودم سري به وب لاگ بزنم و از انجا اپ كنم خاطرات سفر شيرينم را بنويسم كه هم اكنون چيزي به جزرويابرايم نمانده متاسفانه اینقدر خوب گذشت که متوجه زمان نشدم تا چشم باز کردم دیدم ایران هستم .من هنوز هم سر حرف هایی که زدم هستم واقعا سرزمینم زیباست و قابل ارزش من اصلا به گل و لای خیابانها اهمیتی ندادم ونخواهم داد کشور من از بطن زیباست زیرا نام افغانی انجا افتخار است نه عار ...باور کنید دوست نداشتم بیایم انجا من از نظر روحی سالم و سلامت بودم البته کمی فقر و بیکاری مردم مرا آزار می داد ولی از زجری که در مهاجرت بردیم بدتر نبود حالا یک تصمیم مهم در زندگی ام گرفتم به امید خدا پس از اتمام درسم صد در صد به کشورم باز خواهم گشت تا در کنار مردمم باشم انها را بیشتر درک کنم و تمام تلاشم این باشد که دست در دست انان به سوی افغانستان بهتر حرکت کنم امید وارم دعای خیر همه عزیزان پناه تمام مهاجران و ساکنان میهن عزیزم باشد


 

نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


سکوت

مدتی است که سکوت مهمان دلم شده است... هیچ ندارم که به کسی بگویم کاش حرف هایم را که همه در سکوت زمزمه کردم درک کنید .......

               

           سکوت قابل شنیدن نیست اگرنه غوغایی که درسکوت است درفریاد نیست


 

نوشته شده توسط فرشته در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت


سلام وطن

سلام وطن

سلام٬ميهن آزاد گرفتارم٬سلام به بام دنيا ٬اين بار اين كلمات را ميخواهم در گوشت زمزمه كنم. مي خواهم بيايم و بلند ٬ اما در سكوت تمام دلتنگي هايم را برايت بگويم. مي خواهم از تمام لحظات تنهايم از نگاه ها ي كشنده از فرياد افغاني افغاني ......بگويم از اينكه نام من چه استوره اي از بدترين الفاظ است مي خواهم از بدي دنيا و نامردي سياست بگويم از تلخ كامي روزگاركه فقط با نام كشور من تجربه مي شود . اما نه نبايد تو را از اين بيشتر رنج بدهم .......به اندازه كافي دشمنان دوست نما تو را آزرده اند ....مي دانم شايد در ظاهر فرزندان افغان زمين ترا تنها گذاشتند. مي دانم بذر اتحاددر قلب مردمت خشك شده ....اما بدان سالها درد ,رنج, دوري و جنگ مردم ما را دلخون كرده است . چندي پيش با جمله ..........((شما بايد برويد افغانستان بعد از يك خروجي كارتان درست مي شود)) ................انگار تمام دنيا را به من ارمغان دادند. احساس شادي نشاط و .......قابل وصف نيست براي رفتن لحظه شماري مي كنم براي اولين بار مي خواهم به جايي بروم كه متعلق به آن هستم ........به سرزمين زيبايم ...هر روز برنامه اي بهتر برايش مي نويسم ....اول بايد بروم به يك مكان زيارتي دلم مي خواهد يك دل سير اشك بريزم .مي خواهم فقط و فقط به خدا بگويم و خواهش كنم كه مردم عزيزم را كنار هم ببينم ....جشن آزادي و آبادي آن را بگيرم غنچه لبخند را روي لب هاي نونهالان كشورم ببينم ....ديگر هيچ بچه اي با صداي دلخراش در ادامس و شكلات و سيگار نفروشد تا شكم خود و خانواده را سير كند ديگر ...زمزمه تلخ ٬ بيچاره ٬بد بخت ٬اسير٬آواره در گوش هاي بچه هاي ما طنين انداز نشود. اين جنگ خود ملت افغان با خودش تمام شود. همه مردم با هم آشتي كنند ودست در دست هم ميهن خود را آباد كنيم ...و .......كاش آنچه كه مي گويم به اين سادگي اتفاق بيفتاد ... اميد وارم زيباترين بهار را با هم و زير آسمان ابي افغان زمين تجربه كنيم و شبنم هاي بهار را با ترانه عشق آبياري كنيم ........روز بعد به ديدن افغانستان بروم .به اطراف شهر از جاي جاي ان ديدن كنم شايد كاري از دستم بر نيايد اما با دلداري و اميد به زندگي بتوانم روحيه دوستانم را بالا ببرم ....

سرزمين من سالهاست كه ترا نديدهام وفقط به تصاويري از تو قناعت كرده ام من خواهم آمد و بر زخم هايت مرهمي خواهم گذاشت ...من خواهم آمد تا ..............من ما شويم .............


 

نوشته شده توسط فرشته در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت


عید فطر بر همگان مبارک ////تاسف

 
فرا رسیدن عید فطر بر همگان مبارک

كلبه تنهايي من آمدم تا با تو سخن بگويم مدت هاست كه مينويسم اما ثبت نميكنم .دفتر تنهايم پر از خاليست زيرا ....ليلاي منم مهاجر است و نيست كه كلامي را بخواند يا واجهايي را كنار هم قرار دهد .....همه گوشه و كنار پر شده از ما ...در هر گوشه جهان .فرزندان كابل .هرات .... قندهار .پنجشير ...زندگي ميكنند نه بهتر است بگويم فقط نفس مي كشندووو اما به چه قيمتي ...همه ما در اين عرصه تمدن و ترقي در تمام جهان در تكاپو هستيم تا بگوييم... هستيم....و  وجود خود را ثابت كنيم ...ملت بزرگ ما در سايه افتخارات قبلي در حركت است حركتي اهسته....  من به عنوان يك افغان در اين ماه مبارك از خداوند فقط يك چيز را خواستم اميد وارم در ماه رمضان سال بعد همه ملت ما زير پرچم كشور عزيزمان در وطن خود و به دور از نياز به بيگانگان زندگي كنيم.... .حرفهاي من شعا ر نيست بلكه نغمه اي از فرياد اشفته خوابي در بيداريست... .كه گه گاه فوران مي كند تا بنازد نگاه مهرباني را و باسخاوت آمين ها ي شما مستجاب شود آمين  ....

 


 

نوشته شده توسط فرشته در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت


چه رادوست میداری ؟

 

ماهی را پرسیدند : چه رادوست میداری ؟ گفت : آب را - بی او من هیچم - من نیستم !

 شمع راگفتند : چه رادوست میداری ؟ بگفت : پروانه را ! تنهااوست کز بهرمن میسوزد !

 بلبل را پرسیدند : چه رادوست می داری ؟ بگفتا : باغ را ! باغ خانه ء منست - درفضایش ترانهء منست!

 مادررا پرسیدند : کی رادوست میداری ؟ جوابداد: اینهم ( پرسشی ) است ؟ فقط فرزندم را !!!

 شب را پرسیدند : چه رادوست داری ؟ بگفت : مهتاب را ! اوست که با اینهمه سیه رویی من - بازهم بامنست !

شبنم را پرسیدند : چه رادوست خواهی داشت ؟ بگفتا : گل را ! مگر نمی بینید که هر صبح برویش بوسه ها نشانده ام ؟

 انسان را پرسیدند: چه رادوست میداری ؟ بلادرنگ ازهمه زودتر جواب داد : آزادی را ...آزادی را ! زندگی یعنی آزادی ....آزادی یعنی زندگی !!!

****************************

عکس و متن از خواهر خوبم مهر انگیز ساحل میباشد

http://mehrangeez.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط فرشته در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت


به نام خداوند كه جان بخش روح است

مدتی است مرخصی گرفتم سر کلاس ها و شاگردام نمیرم ..خیلی خیلی دلم برای همه بچه ها محیط و کارم تنگ شده  راستش درس و مدرسه و نت را تعطیل کرده بودم تا  برنامه درسی خودم رامرتب کنم  می دونید که برای درس خوندن در ایران باید به جای( هفت خوان رستم) (چهار ده خوان دشمن) را بگذرانیم .که من هنوز در مرحله اولم ...........   برای این خواهرتان  دعا کنید .....


 

نوشته شده توسط فرشته در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت


آموزگار لحظه های غربت

                              

روز  معلم گرامی باد

               

این روز زا به تمام نا م اوران علم و معرفت تبریک می گویم .

آموزگار لحظه های غربت

وزش ملایم نسیم نفس هایت باغستان ادب و هنر را شکوفا می کند .....و در شط نگاه مهربان تو ابیاری می شود در گودی انگشتان گچ آلودت به موازات تخته سیاه به بار می نشیند.... با شکوفایی بهار زحمات  شما  را  می ستایم ...

تقدیم به تمام همکاران عزیزم

   


 

نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:54 موضوع | لینک ثابت


سلام من معلم یکی از مدارس خودگردان ایران هستم راستش امروز بچه ها برای مان روز معلم راجشن گرفته بودند.....قرار بود منم هم طبق قولی که داده بودم در وب لاگ جشن بگیرم .اما قبلش احساس خودم را از امرزم می نویسم لابه لای خنده ها شعر ها و نگاه های ساده شان از خودم سوال کردم ؟ خدایا تو کجایی؟÷س چرا جواب این حر.ف های بچه ها را نمی دهی هر سال ارزو می کنن سال بعد در وطن خود جشن بگیرند هر سال از تو که بزرگی می خواهند که جنگ تمام شود .هر سال از تو می خواهند این اسرات تمام شود اما ..اما هیچ جوابی به غیر از فقر و فلاکت نداده ای ؟ هنوز هم به صحبت های زیبا و با مفهمو انان فکر می کردم به سراغ وب لاگم) تنها جایی که میتواندناگفته های مرا درک کند( امدم که با ÷یامی رو به رو شدم به عنوان((شهر یاران بی مدرک ...آنان خدا را هم که مدرک نداشت رد مرز کردند)) .بعد از خواندن نتوانستم مانع از باریدن باران چشمهایم شوم .اگر شما از دور می گویید من از قلب کودکان می گویم.... می گویم از اینکه شاگردانم دوست دارند در محیطی بهتر باشند اما .همه شان درک می کنند .وقتی چیزی کم داریم .عزت الله با سربلندی همه را قانع می کند ..((بچه ها ما مهاجریم برای ما ممکن نیست به خانم سخت نگیرید)) ...... همیشه سر افکنده ام که نمی توانم کوچکترین نیازشان را بر طرف کنم .امروز از همه بیشتر خجالت کشیدم .اصلا نمی توانستم نگاهشان کنم واقعا که چه ساده ÷اک و بی ادعا لبخند می زدند و زحمات نا کرده ام را قدر می دانستند از صمیم قلبم دوستشان دارم و امید وارم روزی انان بتوانند ÷اسخ گوی در برابر این نا برابری بیابند ..به راستی ما چه گناه کرده ایم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما گذشته از همه این مسایل امروز برایم رزوز خاطره انگیزی بود هر چند که تعدادی از شاگردانم از ترس بگیر بگیر افغانها نیامده بودند اما من حضورشان را احساس می کردم .


 

نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:28 موضوع | لینک ثابت


زمزمه

چند روزيست كه باز زمزمه نمي كنم .ياز از فرياد خاطر نگاه باران و طلوع فجر نمي گويم از استوره استقامت از وطنم حرفي نمي زنم زيرا مهماني ناخواند در گلوگاه  قلبم احساس مي كنم .....دوباره  اشك مهمان چشمانم شده ...

جارو در ست دارد و كف جاده را نوازش مي كند با خاك نجوا دارد .زير رد پاي غبار در جستجوي فردا و.امروز .گم شده  است يادي از خاطرات گذشته در ذهنش مرور مي كند..( فرياد... هياهوي بچه ها .... صنف هاي مرتب... شادي كودكان... يادش از تنبيه رسول امد) .نا گاه لبخند زد..با خود گفت : (.رسول .....او حالا مردي شده وزندگي ابرومندي دارد) ....اهي كشيد و تا انتهاي كوچه  به پيش  رفت ..بچه هااز مكتب  تعطيل شدند ...همه شاد در بين انان .سليم را ديد .خواست صدايش كند تا ........اما نه اگر دوستان سليم او را در اين وضع ببينند او خجالت مي كشد .جارو را برداشت و با سرعت برق دور شد ..رفت تا فرزندش نقاب بر افروخته  پدر رانبيند .........

داستاني كه نوشتم واقعيت است .ازمردي سالخورده كه مهاجرت و جنگ او را از مديريت يك مكتب در افغانستان به رفتگري مبدل ساخته ....هر شغلي براي خود جايگاهي دارد .اما براي انكه  گام در راه فرهنگ و خودسازي مي گذارد سخت است كه چنين سريع تغيير سمت بدهد ..

حال سليم شاگرد عزيز من است ....دوستش دارم و به وجودش كه به وجود مهربان پدرش افتخار مي كند من نيز افتخار مي كنم .هيچ وقت  شغل و حرفه پدر او را خوار نمي كند بلكه هميشه چشم به نگاه مهربانش دارد و با محبت نمراتش بوسه اي نامريي به دستان خسته اش مي زند ..........

دستان خسته ام را با محبت نگاهت تر ميم كن


 

نوشته شده توسط فرشته در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 1:19 موضوع | لینک ثابت


براي روزهايي كه براي روزهايي كه
دلخوش ماندن ، بودم
مي روم
تا تو را
با طعم دلتنگي هم
چشيده باشم
در گستره اي از فراموشي
به ذهن بادهاي ولگرد
سپرده ام تو را
و خودم را
به بادباني كه هنوز
آبستن توست
به شوري كه دريا ، گرفته از دامن تو
دوره كرده ام
غربت دستاني كه امشب
ميهمان توست ....!!!!

دلخوش ماندن ، بودم
مي روم
تا تو را
با طعم دلتنگي هم
چشيده باشم
در گستره اي از فراموشي
به ذهن بادهاي ولگرد
سپرده ام تو را
و خودم را
به بادباني كه هنوز
آبستن توست
به شوري كه دريا ، گرفته از دامن تو
دوره كرده ام
غربت دستاني كه امشب
ميهمان توست ....!!!!


 

نوشته شده توسط فرشته در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 3:39 موضوع | لینک ثابت


لولاکَ یا محمد!

میلاد منجی عالم بشریت بر همگان مبارک

 

خداوند جهان آفرین هیچ وقت با هیچ پیامبری این گونه خصوصی نبوده

 

 است که بگوید:

 

 

 

                 به جانت قسم ای محمد!    (سوره حجر/72)

 

 

جایی که خداوند بنده ای را بستاید ،دیگران چه می توانند بگویند.

 

آنجا که فرمود:لَولاکَ لَما خَلَقتُ الاَ فلاکَ:اگر تو نبودی هرگز افلاک را

 

 نمی آفریدم.

 

 

§       ای محمد!بی تردید تو بر کرامت های اخلاقی بزرگی هستی   (ن/4)

 

§       قطعاًبرای شما دروجود رسول خدا سر مشقی نیکو است(احزاب/21)

 

 

§       خدا وفرشتگان او بر پیامبردرودمی فرستند،ای مؤمنان!شما نیز

 

بر او درود بفرستید و او را سلامی شایسته دهید.              (احزاب/56)

 

 

§       جایی که خداوند برای جاب رضای او فرمود:زودا که خدایت

 

آنقدرعطایت کند که راضی شوی                                   (ضحی/5)

 

 

 و فرمان این است که همۀ مؤمنان،باید هر روز چند ین باردربهترین

 

حالات راز و نیاز خود بگویند،السلام علیک ایها النبی ورحمة الله

 

وبرکاته.

 


 

نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت


معلم دشت سرخ عاطفه!...!...!

به نام خدا 

با سلام

لازم است قبل از همه از اينكه مدتي است نيستم و وب لاگ را به روزنكرده ام ازهمه دوستان عزيز پوزش بخواهم اما امروز كه امدم باكلي مطلب جديد كه كم كم برايتان مي نويسم

 

 

روزها و زمان ها در پي هم مي روند... نمي خواهم از نو شدن وطراوت حرفي بزنم . از رنگ مي گويم از ترانه .از فرياد باران... صداي گنجشك ....از .بهار.........  من توانستم با او  بخندم .......... گريه كنم ........ حتي عبادت كنم  .شكوه خاطرات... .پرواز كلمات.... ديدار افتاب همه را از لابه لاي  بهار جستم ... امروز وب لاگ من يكسال پر بار را پشت سر گذاشت  . من از زماني كه در اين دهكده  امدم درب  افكارم را به سوي ناگفته ها گشودم... رفتم به سرزمين  فريادها  باواجها.. نگاه و سكوت زمزمه كردم .. گريستمم و خنديدم و ... امروز تولد من است.. تولد  همه زندگي ام ..  تولد خودم  ايدي و وب لاگم .......... بهار  زيباي من ارزوي اولم را  بلند گفتم همه شنيدن   ارزوي دوم رو فكر كردم  .......... همون  اولي بود ......... اولين و اخرين ارزوي من...( زندگي آرام و مسالمت اميز   خانواده بزرگ افغانستاني  زير اسماني ابي وطن  بر روي پهنه سبزو چمن زار هايش مي باشد ) .... اي مهربانم  پروردگارم امسال به سوالات من و ناگفته هاي خيلي ها جواب بده ......خداوندا تا كي برادرانم  كشور هاي بيگانه را اباد كنند ؟ تا چه زمان  فرزندان ما حسرت درس خواندن را در مدارس  رسمي داشته باشند ؟ خدايا جواب اين نا برابري ها را چه كسي مي دهد؟ .خداوندا چه كسي لبخند خشك شده  نو نهال  افغاني را باز مي كند ؟؟ خداوندا ؟؟؟؟؟ خدا يا .توانمندي را از تو مي خواهيم .... كه ياري مان كني تا قدم  به سرزميني بگذاريم كه از ان ما باشد. خودمان برايش تصميم بگيريم .نامش را به صفحه روحمان هك كنيم و اين واژه مظلوميت را پاك كنيم. خود ياور مظلومان باشيم و  سرور مسلمين  .  خدايا   اميد ما را نااميد نكن نفاق و دو دستي را از بين مردم ما ريشه كن كن ........... آمين .........به اميد تو زيستن و زندگي را هر صبح رنگ تازه مي زنم..... رنگ امسال را براي افغانستان سبز كن...... سبز سبز سبز همچون بهار.........

 

 

 

چند روزپيش خدمت جناب اقاي محب رئیس شوراي مدارس خود گردان در سفارت كبري افغاستان بودم

 از زماني كه اقاي محب روي كار امدند تا کنون  اوضاع نابساماني كل مدارس و مدارك تحصلي دانش اموزان وحتي دانش جويان رادر برگرفته است .....هر چند در اين مدت كوتاهي كه ایشان  فعلیت داشتند  توانستند تاحدودي نظم را برقرار كنند. اما به علت هاي مختلف از جمله ... گستردگي مدارس و حجم سنگین  كار وكمبود افراد متخصص در تدريس... به رسميت نشناختن اين مدارس توسط ايران..... ناهماهنگي بين مديران . معلمان . دانش اموزان  و کتب درسی و.........  باعث شد تا  مشکلات اساسی بسیاری بدون حل باقی بمانند .... که  البته   این اوضاع زمانی سامان پیدا می کند ...که  مردم و کشور ما یک پارچه باشند دولت هماهنگی لازم را انجام دهد   . مسلما بدون پشتیبانی و مساعدت  کلی اعضا دولت به هیچ گونه موفقیتی دست نخواهیم یافت .......... 

اما بنده به عنوان عضو کوچکی از جامعه بزرگ معلمان   از فعا لیت ها و زحمات این برادر تلاشگر نهایت تشکر و قدر دانی را دارم ...امید وارم در هر کجا که هستند بتوانند با خدماتی که ارایه می کنند   زمینه  رشد و ترقی استعدادها ی  دانش اموزان و دانشچویان ما را فراهم کنند..

  


 

اي معلم دشت سرخ عاطفه
با تو مي شد غنچه ها را ناز كرد

                                      با تو مي شد سبز همپاي نسيم
                                      تا فراسوي افق پرواز كرد

مي توان با هر نگاه آبي ات
عكس زيباي شقايق را كشيد
 
                                  

                                   ميتوان با هجي آرام تو
                                   شادمان تا شهر پيچك ها دويد

با تبسم هاي گرمت مي توان

به تمام ياس ها لبخند زد

                                   با نسيم پاك يادت مي توان
                                  عشق را با هر دلي پيوند زد

در تپش هاي دل هر غنچه اي

هر زمان و هركجا روياي تست

                                   مرهم زخم تمام ياس ها 
                                   قطره اي احساس از درياي تست

در گلستان سپيد مدرسه

عطر جان بخش شقايق ها تويي

                                   در ميان غنچه هاي باغ عشق
                                    رز تويي نرگس تويي مينا تويي
اي كه خورشيد ميان آسمان

با اميد چشم هايت زنده است

                                   اي كه اقيانوس دانش از رخت 
                                    وز نگاه آبي ات شرمنده ست

اي معلم دشت سرخ عاطفه

با تو مي شد يك شقايق را سرود
 
 

                                   دوستت دارم از اعماق وجود
                                   بر تو صد ها شاخه گل صدها درود


 

نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 7:55 موضوع | لینک ثابت


روزنه امید........

 

 سلام به دوستان مهربان و تشکر از نظرات شما ........ امید وارم با نظرات سازندهای که می گذارید  این پل ارتباطی من با شما همچنان حفظ بماند  

سرزمين من تنها نام توست كه مرا آرام مي كند انقلاب... حركت... جهش يا صعود.. براي من كلمات تكراري هستند.. كه مدام از صفحه ذهنم عبور مي كنند. نمي دانم باز مي توان در  بهار خاطره آفريد و نغمه هاي آ زادي را سرود. كلمات من شايد از ديد عده اي شعار گونه باشد اما به آن اعتقاد دارم و حاضرم از اعتقادم دفاع كنم. روزها  در جوار هم مي گذرند و شبها در زمزمه عبور  فصل ها را طي مي كنند. نمي دانم باز هم مي شود.. تا فرياد ها قدم برداشت.... تا بيداري گريست و تا طلوع فجر عشق ناله كرد ؟ امروز د ر جلسه اي مهم بودم  بين من و خداي خودم  در صحبت هايم از مشكلات مهاجران گفتم. همه را مي دانست. آ نها را بدون پشتيبان رها نكرده است. باز نغمه هايم را شنيد مثل هميشه اتحاد و صبر را خواستار شد ... انگار بايد منتظر باشيم تا دست زمان خود دست در دست تقدير بدهند و تاريخ سياه ما را روشن كنند.

 

دوست دارم بر پهنه خاك هايت گام بر مي داشتم دستان كودكانت را لمس مي كردم درد را از نگاهشان مي خواندم و خود التيام بخش نواي سردشان مي بودم .اما افسوس كه خود اسير  نا خواسته هاي روزگارم   خوب مي دانم كه در   اين زمانه من بدون  فرياد رس و  تنها نيستم . مهاجر در غربت با نگاهي مي تواند  فرياد بزند  و از خداوند مهربان ياري بخواهد و بداند    كه ما باز هم در دستاورد هاي آتي خواهيم توانست در بحبوهه زمان سر بلند كنيم و نام افغانستان را با افتخار  بر سر زبان ها جاري كنيم ....ان شا الله .............

 

 

 

 

 

سلام امروز رفته بودم يكي از ميادين  دوران انقلاب ايران به اطرافش تغييراتش توجه كردم به مردم رفت و آمد ها نگاه ها همه خيلي خاص بودن  خشك بي روح  نمي دونم من به اينده كشور خودم فكر كردم و سوالاتي در ذهنم نقش بست .......آيا كشور من هم پس از 28 سال  استقلال اينگونه خواهد شد متفامت ؟؟؟/

آ يا فرزندان نسل بعد از ما مهاجرت هاي ما را به ياد خواهند داشت ؟؟؟آنها از مهاجرت ما در آينده چگونه ياد خواهند كرد ؟؟ سر افرازانه ؟ يا ..........آ يا  پاسخ گوي ترحمي كه امروز به انان مي شوند هستند ؟؟؟؟/آيا آنها مي توانند نام افغاني  را بلند كنند ؟؟؟آيا انان  خواهند توانست از كوي و برزن و از ساختار هجرت ما فيلم برنامه  تهيه كنند ؟؟؟؟ آ يا آنان احسا س امروز ما را نسبت به وطن خواهند داشت ؟؟؟؟

نمي دانم  فقط خداوند قادر و توانا ست كه آينده را مي خواند ؟ راستي چرا ما فقط اميد به آيندگان داريم ؟؟چرا خودمان كاري نمي كنيم كه  نام ياد و زندگي مان براي ايندگان افتخار باشد؟

 

 

 نقش رسانه بر هويت ملي افغانستان

پنج شنبه 28|10|85 درتهران  فرهنگسراي هنر همايشي با موضوع ذكر شده  برگزار شد .در اين همايش 1-جناب اقاي دكتر سجادی  هموطن عزیزمان2-دكتر محمد علي ارسطي استاد دانشگاه  3-جناب اقاي گيل ابادي مدير شبكه راديو جوان 4- اقاي كرماني خبر نگاركه سفر هاي متعددي به كشور مان داشتند .سخنراني هايي ايراد كردند.

نمايندهاي از شبكه طلوع وسفارت كبراي افغانستان وجمع كثيري از هم ميهنان فرهيخته و هنرمندان  و دانشجويان  حضور داشتند .طي اين همايش كه با سخنراني آغاز شد و با يك سري پرسش و پاسخ تخصصي در زمينه رسانه و مردم بحث شد به پايان رسيد ........من چكيده اي از مطالب را برايتان مي نويسم البته گزارش مفصل ا ن را حتما از شبكه طلوع ديده ايد .

 

هويت يعني چيستي و افكار دروني فرد كه با توجه به شخصيت و ذات او با رفتار و منش هايش در زندگي پديد مي ايد . ........من افغانيم..... با حفظ قدمت 2500 ساله آريا....... اين بايد از رفتار . فرهنگ و شخصيتم بارز باشد .

 

رسانه يعني بيان نظر به روش هاي علمي و قابل درك براي عموم...كه تاثير مستقيم بر افكار ملي و شكل گيري شخصيت دارد.

تاثير رسانه بر هويت ملي افغانستاني .......هر چند كه فيلم و برنامه سازي درديگر كشورها براي مهاجران افغاني محدود شده است .اما در كل شركت ها و موسسات خصوصي با همكاري ارگان هاي ملي توانستند فيلمهايي با موضوع مهاجرت  و تحمل دوران سخت آن – اتحاد مذهبي وقوميتي -آموزشي   و.......البته خيلي پراكنده ساخته شوند كه خود تاثير بسيار ي بر هويت پذيري و شناخت هر چه بيشتر فرهنگ غني مردم افغاني داشته است .   

  اما متاسفانه بعضي شبكه هاي داخلي ان طور كه مي بايست اين رسالت را به خوبي اجرا نكرده اند و بلكه عملكرد هاي انان نتيجه سو هم داشته است اميد وارم از اين پس تمام برنامه سازان فقط به وظيفه انساني  خود عمل كنند و با روي كار اوردن رسانه اي سالم  وبدون وابستگي سياسي بتوانند افكار جامعه را به سوي رشد و ترقي هدايت كنند ..........................به اميد ان روز................

 


 

نوشته شده توسط فرشته در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 0:31 موضوع | لینک ثابت


به یاد لاله ها هم باشیم (لاله 1)

                                                  

             

حفيظ الله فرزند حبيب الله خلج سال 1333 در والسوالي زنده جان (قلعه نو)   ديده پر مهرش را به جهان گشود ........... با مرارت و سختي اما  در محيطي  مهربان و صميمي  با چهار برادر و يك خواهر رشد كرد از همه با هوش تر و درس خوانتر بود هوش و ذكاوتش در حدي بود كه توانست 12 سال تحصيل را باكسب نمرات عالي به پايان برساند. از مكتب فوشنج فارق التحصيل شد   ............گام در راه علم گذاشت راهي كه فقط عاشقان واقعي را مي خواند ......در  فاكلته كابل رشته  اينجينير زراعت  را با موفقيت به پايان رساند.... حال مردي به تمام معنا شناخته مي شد.  در هرات باستان سرزمين دلاوران همچون ديگر هم دوره هايش مشغول فعاليت شد.

تازه جنگ شروع شده بود. همه در گيرو دار فرار بودند.  اما او همچنان صبورانه به وطن خدمت مي كرد.    نامه ماموريت جديد را در دست داشت به سمت  والسوالي( گل رون)  حركت كرد.   آنهاروزها مشغول پاك سازي منطقه .كشت محصولات و درمان حيوانات بودند. شبها هم نگهبان زمين هاي كشت شده ...........

چنانچه حكايت مردم است .((  حفيظ الله با ديگر دوستانش خسته كار در اتاقي خوابيده بودند .  صداي رگبار مسلسل ها سكوت شبانه را شكست.  همه به خواب عميق ابدي فرو رفتند.)) از ان پس هيچ كس نام و نشان و حتي جنازه اي را هم از او نيافت.  همانگونه كه صادقانه و بي ريا به زمين خاكي پا نهاد با همان مظلوميت هم از ديدگان پنهان شد.

مادر با لبخند مهر از درخت زندگي اش براي فرزندان 2 ساله و شش ماهه اش    حكايت مي كند....(( جاويد و جميل))  كه با نام پدر و عشق ديدن او هر صبح با زمزمه خورشيد بيدار مي شوند به روزي فكر مي كنند .كه نيمه دوم زندگي شان از فراسوي آفتاب پيدا شود.......    

از ان روزهاي خوفناك 25 سال مي گذرد.  هر دو فرزند مرداني برومند شدند كه –انان هم همچون پدر اخلاق و رفتاري پسنديده دارند و تا اخر  زندگي خواهان ادامه را مهربانترين پدر دنيا هستند

اين نمونه كوچكي بود از نابودي خانواده هاي افغاني.......  اگر شما هم كسي را مي شناسيد برايم  ميل كنيد تا چنانچه گفتم يادي از نام و خاطرات تلخ و شيرين آنان را زنده نگه داريم  .........


 

نوشته شده توسط فرشته در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


صدام حسين كيست ؟؟؟؟؟؟؟

هر كس نظري دارد رفت ................
از او فقط يك خاطره تلخ به جا ماند ابر قدرت   نمي دانم بدرستي او كيست ؟؟؟/ با اينكه هزاران  سخن نگفته را با خود به گورستان ابدي اش برد اما من فكر مي كنم با رفتنش در روز عيد  قربان درس بسيار بزرگي به همه داد به مستكبران   سركشان انها كه فقط خود و  قلب غاصب خود را مي ديدن از نظر من  صدام حكم قارون زمان را داشت با رفتنش نشان داد كه همه خواهيم رفت من از سقوط صدام سياسي برداشت نمي كنم اين نظر انساني من است صدام كسي بود كه ابر قدرت جهان هم از او واهمه داشت با اين همه جلال و جبلوت با كمال خفت و خواري اين جهان را وداع كرد حتي ان دستمال سياهي را كه به گردنش بستند را هم نتوانست با خود ببرد او مسلمان بود خدا مومنان را نجات مي دهد با اين طور رفتنش خواست هم مردم درس بگيرند و هم از جرم سنگين و گناهانش كم شود با اين حال من شديدا از خداوند برايش طلب بخشش كردم زيرا مي دانم هر كس بر كرسي قدرت بنشيند خواسته يا ناخواسته تحت تاثير زمانه و جو حاكم حكمهايي صادر مي كند كه بر خلاف ميل باطني اوست من به هيچ وجه كار هاي اين شخص را تاييد نمي كنم اما اين خود يك قانون سياست است كه قدرتمندان همه خوب مي دانند . فقط من اميد دارم كه خداوند خودش حرص و طمع قدرتمندان را كم كند البته با ديدن سرنوشت اسفبار صدام حسين  اين ابر قدرت اسيا ووووووووو
بدرستي او كيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منتظر نظرات شما هستم


 

نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت


بیایید به یاد لاله ها باشیم ......

تقدیم به لاله های سرخ وطن

به نام خدا خدايي كه تمام هستي را بهر اشرف مخلوقات خلق كرد ...

 همه خوب مي دانيم كه تعداد زيادي از خواهران و برادران ما در جبهه هاي دشمن از بين رفته اند و كسي هم نيست كه يادي از انان بكند من تصميم دارم در گوشه اي از وب لاگ نام تعدادي از شهداي عزيز( مختصري از بيوگرافي و نحوي شهادت و محل شهادت )  و نام گمنامان عزيز  را بنويسم. از شما خواهشمندم اگر نام شهيد يا گمنام وطن را مي دانيد برايم ميل كنيد من در وب لاگ مي گذارم به اين ترتيب هم ما به وظيفه انساني خود عمل كرده ايم و هم كساني كه به وب لاگ سر مي زنند مي دانند ما در هيچ شرايطي شهدا و گمنامان جنگ هاي تحميلي را  فراموش نخواهيم كرد از سوي ديگر  با فاتحه اي كه حضار محترم به روح شهدا قرأت مي كنند روح انان شاد مي شود .

 اميد وارم در اين بخش  اين خواهر  خود را تنها نگذاريد با تشكر  


 

نوشته شده توسط فرشته در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 2:35 موضوع | لینک ثابت


مفهوم زندگی و عید

 

همگام با افتاب در سرزمين هجران گام بر مي دارم  اما .افسوس كه خار نگاهشان  تيريست بر قلب زخمي من ..... بله اين است ارمغان بهار روحم به جسم خسته ام